تبليغاتX
راه امید ...

راه امید ...

سلام

معلم پرسید: به نظرت آدم موفقی هستی؟

گفتم: نه! حداقل الان نه.

معلم گفت: به نظر من آدم موفق آدمیه که اگه بازم به دنیا بیاد بخواد همینی بشه که الان هست...

بعد پرسید: اگه دوباره به دنیا بیای دوست داری کس دیگه ای باشی؟

گفتم: نمی دونم.

آخه تا حالا بهش فک نکرده بودم یعنی با این دید به مفهوم موفقیت فک نکرده بودم.

 از دیروز که اینو پرسیدن مدام گذشته رو زیرورو می کنم، آیا واقعا دوست داشتم یه آدم دیگه ای باشم؟ اگه آره؛ دوست داشتم کی باشم؟

............

نتیجه ی این سیر درونی این شد که:

با نادیده گرفتن تصمیمات نادرستی که در سیر زندگی ام گرفتم... تصمیماتی که بیاد آوردنش هم باعث شرمگینی من میشه... که به ذات انسانی هر آدم برمی گرده و تو زندگی هر آدمی ممکنه پیش بیاد... اینی که هستم رو دوست دارم... اصلا دلم نمیخواد یه آدم دیگه ای باشم. اما اگه دوباره متولد بشم با همه ی این تجربیاتی که الان دارم قطعا اون اشتباهات رو تکرار نمی کنم. یعنی میخوام بگم کلیتی که هستم رو دوست دارم...

تا حالا به همچین موضوعی فک کردی؟ اگه نه... خوب زود باش دیگه فک کن

جالبه، مگه نه!

راستی عیدتون مبارک... و از اون دعاهای خوب خوب نصیبتون...

نسل امید

نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390ساعت 21:24 توسط من در زمان حال| |

                                  

                               

        

                 

            

            

یادش بخیر...

نسل امید...

 

نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 19:17 توسط من در زمان حال| |

یادم آید ترم اول...

شاد و شنگول...

با دلی پر ز امید و سری پر ز ایده...

با پدر این یار دیرین...

کردم انتخاب واحد...

بگذریم از گاف اول...

گاف اول: به جای گرفتن دروسی که برای ترم اولی های کارشناسی مدیریت صنعتی گذاشته شده بود دروس مربوط به ترم اولی های کارشناسی ارشد رو گرفته بودم...

در جمیع درسهای ترم اول...

درسی بود با نام...

اینجا آهنگش نمیخونه... فلسفه اخلاق

با دلی شاد و لبی خندان...

در صبحی گرم و شرجی...

رفتیم سر درس استاد...

شرمنده، دیگه از اینجا به بعدش برام توازن شعری نمیاد

خلاصه رفتیم سر کلاس استاد عزیز دکتر حق شناس... نمیدونم جلسه ی اول بود یا دوم شایدم بیشترکه بازم یادم نمیاد چطوری بحث کشید به خبرنگار معروف اوریانا فالاچی و جمله ی معروفترش که به یکی از نزدیکانش به گمونم خواهرش بوده گفته بود : زندگی جنگ است و دیگر هیچ...

استاد گرامی به اینجا رسید شروع کردن به نقد این جمله و اضافه کردن به فرموده ی مولایم حسین(ع):        زندگی جنگ است و اعتقاد...

منم که مثل همیشه جمله های حماسی و شعاری خیلی فکرمو مشغول میکنه تا یه مدت روش فکر می کردم و اول بعضی کتابام می نوشتمش و گاهی هم کلی باهاش حال می کردم....

اما امشب یعنی همین چند دقیقه پیش وقتی داشتم کتاب انسان کامل استاد مطهری رو می خوندم متوجه یه نکته ی قابل تامل شدم که عینا حرف استاد رو در ادامه مطلب براتون میذارم... شاید شما هم این جمله رو شنیده باشید... خلاصه خوندنش پر از لطفه... حالا خود دانید...

راستی تا یادم نرفته، ۲ شایدم ۳ روز دیگه نتیجه ی ارشدو می زنن. میشه اگه یادتون بود تو لحظات قشنگ دعاهاتون برای منم دعا کنین که خدا ظرفیت پذیرش هر نتیجه ای رو بهم بده... متشکرم

نسل امید...


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 2:1 توسط من در زمان حال| |

سلام

با اینکه فقط هفده روز گذشته اما موقعیت هایی رو تجربه کردم که باعث شد بارها از خود بپرسم:

« آیا به راستی این من هستم؟!»

پاسخ: عینیت من با ذهنیتی که از خود داشتم متفاوت بود و اینطور شد که خودم را نشناختم...

من با خودم در این مدت چه کردم که به جای حرکت ایستادم و درجا زدم.

قبلتر ها طبق این اصل عمل می کردم که:

در هر موقعیتی که قرار گرفتی هر آن که به خودت متوجه شدی از خودت ۳ پرسش را بپرس. اینکه کیستی؟ دنبال چه هستی؟ اینجا کجاست؟ تا به این پرسش برسی که من اینجا چکار می کنم؟ اگر توانستی پاسخی قانع کننده و نه گول زننده برایشان بیابی در آن موقعیت بمان وگرنه از آن موقعیت خارج شو... از هیچ نترس فقط خارج شو...

نمی دانم چه کردم و چه باعث شد این اصل مهم فراموشم شود شاید هم به بی تفاوتی در مقابل اصولم عادت کرده باشم و خود را به فراموشی زده ام!

نمی دانم اینبار می توانم از عده ی خودم بربیایم یا باز مبارزه را مغلوب خواهم شد... فقط این را از خود    می دانم که فرصت زیادی ندارم...

 تاريک ترين ساعت درست ساعات قبل از طلوع خورشيد است پس هميشه اميد داشته باش...

                           

نسل امید...

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 13:2 توسط من در زمان حال| |

خداوندا: برای دوستانم دعا می کنم که:

در این آخرین روزهای سال دلشان را چنان در جویبار زلال رحمتت شستشو دهی که،

هر کجا تردیدی هست ایمان،

هر کجا زخمی هست مرهم،

هر کجا نومیدی هست امید

و

هر کجا نفرتی هست عشق جای آن را فرا گیرد.

آمین

نسل امید...

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 12:24 توسط من در زمان حال| |

همیشه به یاد داشته باش که از کسی توقعی نداشته باشی...

حتی از عزیزترین کسایی که داری... حتی اونا که فکر می کنی خیلی بهشون نزدیکی... حتی، حتی اونایی که خیلی دوسشون داری...

این اصل مهم رو گذر زمان و روزمرگی ازت گرفت، دیگه نذار اینجوری شه...

از این به بعد... تا فرداهای دور...

حداقلش اینه که دیگه این احساس بدی که الان گرفتارشی سراغت نمیاد.

سعی کن دریا باشی...

نسل امید...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 22:40 توسط من در زمان حال| |

سلام                          

  لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی

 ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه؟

 

لازم است گاهی از مسجد، کلیسا  بیرون بیایی و ببینی  

پشت سر اعتقادت چه می بینی ترس یا حقیقت؟

لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی

 که چه ‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟

لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را

نوازش کنی، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در

 وجودت هست یا نه؟

لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گوگل و

 ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی، با خانواده ات دور هم

  بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی

 زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟

 لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک 

انسان محتاج تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو

  برنده ای یا بازنده؟

 لازم است گاهی عیسی باشی، ایوب باشی، انسان

 باشی ببینی می‌شود یا نه؟

و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده و

 از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و از خود بپرسی که

سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم

  آیا ارزشش را داشت؟

نسل امید...

پی نوشت:

نمی دونم نویسنده این متن کیه. از دوست عزیزم فروغ تشکر می کنم که اینو برام فرستاد.

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 14:1 توسط من در زمان حال| |

خدایا با خودم قرار گذاشتم اینجا نگم خسته ام. نگم درموندم، نگم ناامیدم. بخاطر همین اسمش گذاشتم راه امید...

با خودم قرار گذاشتم که اینجا یه شمع روشن باشه برای آینده ی مجهولم.

ولی خدایا.... امان از بی اخلاقی... امان از بی اخلاقی... امان از بی اخلاقی.

مگه این به اصطلاح مجذوبان مذاب شده نشنیدن « اخلاق اهمیتش از عمل هم بیشتر است»

..........

- تو، قبل از هر کسی در مقابل خودت مسئول هستی.

سعی کن اینو که « اخلاق اهمیتش از عمل هم بیشتر است» ملکه ی ذهنت کنی تا در عملت تجسم پیدا کنه. ملزم به رعایت آن باش در هر موقعیتی که بودی. تنها اینطوریه که می تونی خودتو در مقابل آسیب های حیات دنیوی واکسینه کنی.

- آفرین... حالا شد... هیچوقت نذار شیطون با ویروس ناامیدی آلوده ات کنه. آنتی ویروسش چیه؟ اگه گفتی؟

- درسته... ا م ی د ...

و همیشه به خاطر داشته باش... دنیا صاحاب داره. تو اگه خیلی ادعات میشه که آشپزی آش خودتو درست بپز.

نسل امید...

پی نوشت:

یه مطلب ناقص تو نسل واصل دارم که ترجیحا میخوام همونجا کاملش کنم. ببخشید اگه دیر به دیر به روز می کنم.

نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 1:16 توسط من در زمان حال| |

- کجا تشریف می برید؟

-  یه جای دیگه!

.                                                                                                     

.

.

باد موشک تو سرزمین من خیلی چیزا رو عوض کرده بود. جنگ، که به اندازه ی تاریخ ما قدمت داشت از ما نسل های قربانی ساخته بود که یکی پشت دیگری می آمدیم ولی هیچکدوم پشت دیگری نبودیم. مردانی اومده بودند که دستاشون رو جلوی چشماشون گرفته بودند، مردایی که بدون آرمان و اعتقاد، سرگردان و بلاتکلیف بودند و زنهای خاموش بین زمین و آسمون به دنبال جایی دیگر می گشتند، جای دیگری وجود نداشت، جایی دیگه، تو وجود همه ی ماها بود که گمش کردیم.

تو وجود اون بچه بود که همه فکر می کردند نامشروع و حروم زاده است همه فکر می کردند که ازشون نسل ناقص و عقب افتاده به دنیا می یاد که شاید اگه نمی اومد بهتر بود ولی دکمه ...... دوربین عکاسی من می گفت که کسی میاد، نسلی که گوشش از داستان ها و نصیحت های ما پره. اون می خواد که حقیقت رو بدونه، مستند، دقیق و بدون پرده پوشی تا اون جای دیگه و ناکجاآباد دوست داشتنی و مورد علاقه اش رو همینجا بسازه. ما مجبوریم که امیدوار باشیم.

نسلی میاد که آرمانش رو عملی میکنه.... من مطمئنم.

وقتی راهی رو میری که هیچ وقت نرفتی، گاهی راه اصلی رو گم می کنی، گاهی هم نه....

به دیوار اگه مشت بزنی، گاهی انگشتات رو خورد می کنی، گاهیم نه...

ولی یه روز میاد که همه ی این دیوارها می ریزه و هیچ کس هم راهش رو گم نمی کنه.

-  اون روز چه روزیه دامون؟!

- اونروز روزیه که همه مون قبول کنیم هیچ چیزی ارزش گرفتن جون یک انسان رو نداره....

مطلب بالا پلان های آخر فیلم ( جایی دیگر) ساخته ی مهدی کرم پور                 

 قصد ندارم نقد فیلم کنم.  ولی دیالوگ های این بخش از فیلم چه بخواهیم چه نخواهیم اعتقاد یک درصدی از مردم دنیا هست یا شده.

جمله آخر که زیر آن خط کشیده ام روی دیگری هم دارد و تحلیل من این است که روی دیگر آن می گوید:

( هیچ باور و آرمانی ارزش آن را ندارد که بخاطرش بمیری )

نظر یا تحلیل شما در مورد عقیده ای که در این فیلم مطرح میشه چیه؟  بحث من سر اینکه آیا همچین عقیده ای درست یا غلطه نیست به نظر شما آیا همچین روزی می رسه؟ روزی که همه به این نتیجه برسن که باورشون هر چه قدر هم از نظر انسانی یا شیطانی والا باشه ارزش جنگیدن که جزء لاینفکش  کشتن یا کشته شدن است رو نداره؟

خوشحال میشم اگه در این مورد به بحث بنشینیم.

پی نوشت:

نقطه چینی که بعد از کلمه «دکمه» آمده واژه ای است که مربوط به دکمه های دوربین می شود که هر چه این قسمت رو گوش کردم نتونستم تشخیص بدم دقیقا چی می گه.

نسل امید...

 

نوشته شده در شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 14:9 توسط من در زمان حال| |

سلام

فکر کنم از تیتر این پست علت دقیقا هفتاد و دو روز به روز نشدن راه امید، کاملا مشخص شد...                                                                                            

سخت بود ولی گذشت...

قشنگیش به این بود که خدا کمکم کرد و وسوسه نتونست باعث شکستن قولم بشه...

همین جا از وجدان بی وجدانم تشکر میکنم که با وجدان عمل نکرد...

ازاین به بعد پشت دست حافظه ام را به یادگار داغ میکنم تا دیگه هیچوقت از این قولا به کسی ندم...

پی نوشت:

۱) به زودی در مورد، وجدان بی وجدان و وجدان با وجدان، یک مطلب می زنم.

۲) ۴خط آخر، به خودم در آینده است.

نسل امید...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 18:51 توسط من در زمان حال| |

Design By : Night Melody